X
تبلیغات
شعر آزادي

شعر آزادي

شعر ايران ميهن دوستي

درد دلي با خدا به گويش بختياري

زندگي ار دس خوم بي پا به دنيا ني نهم

ويدنم زور خدا بيد و گنه از بوم و دام

اوسو كه ويدم به دنيا هي گريوستم به غيظ

ارس هي تك تك به لم وي، نيگشيدم ري تيام

يهم اويده زندگوني كه خدا داده وه مو

زور وردم، زور هشتم، ملكه ميتم وا نيام

زندگي ار تير تقديره په او دنيا چه بي؟

ها كه او دنيا حساوي هه، په سي چه بي صلام؟

تير تقديرت خو جا خوس، آفريدي هم هچي؟

خوت ورت نيره كه شيطونم فرشنودي وه بام؟

تا يكي پا سر يه موري نا، نويسس يه گناه

مردمه ن پاي كشته خوس، ايگو ولا خوم يه پيام

ار يكي زوري گو وا كس ايگو دامت وا خدا

دس كي وا دم خدانه؟ كي؟ كجه؟ تي كي؟ بيام

هي اگن بشخنده ي داره كرم، نونم چنه

كي كرم وس ديدمه روزي كه وابيده خدام

از بهشتس مر نكرد در بوومه سي كپ گندمي

يو كرم بي كه بگو مهمون مخور تو از چيام

روز اول فنده كي نا بين هابيل و گگوس

ماخذم وردا نبيدي خوت؟ بگو دينت وه نام

اوسلا هي جنگه و مردم زنن وا مزگ يك

كي جواب اينونه وا ده؟ سا مو تي تو ري سيام؟

نه ز تش ترسم كه هردم هي سفارش وم كني

نه بهشتت تي مو دو ريال ازره تا مينس بيام

مر بهشتت چنديه؟ ني جا كس و كار خوتم؟

پير و پيغمبر چنو داري شمارا صد نيام

هر چه كه حور و پري دوري، سي همچشمونه خوت

گوشه جايي هم و جندم سي اسد بل تا بيام

 

اسد.ق - كوههاي بختياري 2012-04-07


برچسب‌ها: بختياري, خدا, زندگي
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 21:25  توسط آزاد مرد ايراني دوست  | 

براي روز مرگم، چكامه اي از يك دوست

روز مرگم هر كه شيون كند از دور و برم دور كنيد

همه را مست و خراب از مي انگور كنيد
مزد غسال مرا سير شرابش بدهيد

مست مست از همه جا حال خرابش بدهيد
بر مزارم نگذاريد بيايد واعظ

پير ميخانه بخواند غزلي از حافظ
جاي تلقين، به بالاي سرم دف بزنيد

شاهدي رقص كند جمله شما كف بزنيد
روز مرگم وسط سينه من چاك كنيد

اندرون دل من، يك قلمه تاك زنيد
روي قبرم بنويسيد: وفادار برفت

آن جگر سوخته، خسته از اين دار برفت

2012-03-11
بيستم اسپندارمذ
كوههاي بختياري
م.ف.ن

برچسب‌ها: روز مرگ, چكامه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 20:59  توسط آزاد مرد ايراني دوست  | 

براي چه زنده ايم

براي چه زنده ايم

زندگي را به چه رنگي مي بينم.

از ده هزار سال پيش بدين سوي، هزارها هزار انسان،جماد و نبات قدم وجود خويش را بر اين كره خاك نهادند. مدتي از اين جويبار هستي چشيدند و لب تر نكرده و يا سيراب، رفتند به صندوق عدم يك يك باز.

ما لعبتكانيم و فلك لعبت باز                        از روي حقيقتي نه از روي مجاز

يك چند درين بساط بازي كرديم      رفتيم به صندوق عدم يك يك باز

تا قرنها و هزاره ها، نه كسي از خود مي پرسيد براي چه آمده ام و نه هرگز گل سرخي باد فرداي مهرگان را در پيش روي خود مي ديد. سالها و سالها رودخانه ها همينگونه يا به گونه اي ديگر آمدند و رفتند و نياكان عريان ما براي نوشيدن آب، از بالاي درختان يا از درون غارها فرود مي آمدند و از آن سيراب مي شدند. زير باران مي رفتند، از درختان و گياهان سير مي شدند بدون آنكه بينديشند رودخانه از كجا مي آيد و به كجا مي رود؟ كدام ابر كومولوس است و كدام سيروس؟

از ده هزار سال پيش تا به اين هزاره ي آخر، هيچ كس باران را نمي فهميد، اگر هم مي فهميد ما نمي دانيم اما بنا گه عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد، عقل پيدا شد و ذرات جهان را لرزاند، خط پيدا شد و فرزندان بشر براي نوه ها و نتيجه ها و نديده ها خاطره نوشتند و اكنون ما مي دانيم كه آنها نيز مي انديشيده اند و تمام ده هزار سال عمر دراز خود را به سادگي و با يك جمله بر آن كمركش كوه برايمان نوشتند: من مي انديشم پس هستم. كنون من مي دانم كه پدرانم بوده اند چون مي انديشيده اند.

من اكنون مي فهمم كه چگونه انساني كه صد سال عمر مي كند مي تواند غم هزار سال را بخورد.

همه كس از غروب يك روز، از يك شكست، از يك مرگ در غروب هزار سال پيش، غصه نمي خورد. جهل و ناداني هميشه بر دانش فزوني داشته، دارد و خواهد داشت. شايد در هر هزار سال از آن ده هزار سال عمر آدمي، يك نفر آمده باشد كه دانشش بر جهل زمانه اش برتري داشته و هم او كسي بوده كه از تجربه ي اشتباه هزار سال پيشترش درس گرفته بود. عجيب است - و شايد هم نباشد اگر كه بگويم اين يك نفرها بوده اند كه مسير تاريخ را تغيير داده اند.

آري ز هر الفي الف شخصي برآيد.

يك تاريخ است، يك جهش ژنتيك است، يك تكامل تاريخ، يك انقلاب تاريخ است و چه سخت است هزار نفر از اين الف ها در يك زمان كنار هم گرد آيند و تمدن بشري را پايه گذارند.

بيخود نيست كه بيرون آمدن از توحش براي انسان خاكي، ده هزار سال به طول انجاميد و سر انجام رسيد آن لحظه ي تاريخي، آن لحظه ي تكامل تاريخ انساني، آن لحظه ي جهش ژنتيك، انقلاب تمدني آن لحظه با اين پرسش شروع شد: براي چه زنده ام؟ به كجا چنين شتابان؟ از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ فراش اجل بهر چه آراست مرا؟ يا چيست مراد وي از اين ساختنم؟

و همين يك پرسش، انسانها را همانند تاريخشان به ده ها و صدها گونه تقسيم كرد.

فطرت همان روز پيدا شد. اثبات همان روز به دنيا آمد. فلسفه همان روز نفس كشيدن آغازيد.

سفسطه آمد، خيال آمد، داستان آمد، رويا آمد و ... همه آمدند در حالي كه پيش از آن نبودند شايد هم شناخته شده نبودند. هر كدام از اين ده هزار گونه انسان به راهي رفتند و عجيب بود كه هر گونه نيز راه خود را درست مي دانست.

از آن روز چيز هاي ديگري هم آمد كه انسان آنها را نمي شناخت.

كشتار هم آمد. پليدي هم آمد. دروغ، دو رويي، حسد و آز و ... هم آمدند و سر انجام جنگ هفتاد و دو ملت آمد و ملت ها براي اثبات همان يك پرسش نخستين، فلسفه ها آوردند، برهان ها گفتند، دليل ها آوردند و داستانها گفتند. سوگند ها خوردند، تاريخ ها ساختند و ... چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند.

و سرانجام چون دلايل هيچ قومي بر قوم دگر پيروز نبود، دليل اكبر آمد و

خدا زاده شد

و خدا شد پاسخ پرسش هايي كه پاسخش نمي دانم بود.

و خدا شد پاسخ هر چيزي كه نمي دانستند.

و خدا شد پناه هر چيزي كه از آن مي ترسيدند.

و خدا شد سپري در برابر هر چيز كه از آن مي گريختند.

و خدا شد پناه و آغوش هر چيز كه دوستش داشتند.

و جنگ بود و مرگ، مذهب بود، فلسفه بود، ترس بود وگريز، كفر بود و شك، جبر بود و اختيار.

اما عشق هم بود

و  ناگزير خدا هم بود.

و اينها همه نتيجه ندانستن بود و نخستين گام به سوي دانستن. اينها همه نتيجه ي سير تكاملي انسان بود اما انسان هنوز در ابتداي راه بود و هنوز انسان راه تكامل مي پيمود...

اما هنوز يك چيز نبود، يك چيزي كم بود درست به تعداد هزاره هاي تولد انسان.

درست به تعداد همان الف ها

و دانش بود كه كم بود و دانشي هم اگر بود در همان يك نفر ها خلاصه مي شد. دانشمند هم به تعداد همان يك نفرها بود.

و باقي همه جهل مركب بودند.

و جهل، دانش را مي كشت، مي سوزانيد، پوست مي كند و گردن مي زد...

و جهل، دانش را جادو مي ناميد، كفر مي دانست، مرتدش مي خواند، تكفيرش مي كرد، حرامي و ناصبي و زنديكش مي خواند...

اما سير تكامل حق را به دانش مي داد و اين جهل بود كه آن را نمي فهميد، چون در تاري كه خود تنيده بود و غارهاي فكري كه خود بنا ساخته بود، گير افتاده بود.

چون به دو زبان سخن مي گفتند، از دو قوم و دو ملت بودند و زبان و گفتار و تفكرشان به دو گونه بود.

در ترجمان و درك پرسش نخستين با هم تفاوت داشتند. دو گونه مي انديشيدند، دو گونه پاسخ مي دادند، دو راه را مي رفتند.

اعتقاد و باور و ايمان همه با جهل بودند اما حق و عقل با دانش بود.

براي چه زنده ام هميشه اخگر و آتش درگيري ها، بحث و جدل ها و اعمال آنها بود.

شمشير هميشه به دست جهل بود و حق هماره به دست دانش.

جهل ميكشت اما دانش پيروز مي گشت.

جهل مي دانست كه براي چه زنده است اما دانش مي كوشيد كه بداند براي چه زنده است.

تاريخ بيرحمانه به پيش مي رفت و ارابه ي خود را بي هيچ رحمي از روي كساني كه رو به رويش قد علم مي كردند، مي راند. جنگ هزار ساله ي خير و شر ادامه داشت و هر دو نويد ترجمان و پاسخ بهتري را از پرسش نخستين مي دادند، اما تاريخ مسير ديگري را در پيش گرفته بود. رنسانسي نو آغازيده بود.

تز ها پيدا شد. احزاب پديد آمد. فرقه ها ساخته شد. مسلك ها پديدار گشت. بدعت ها گذارده شد.

و اينها نتيجه ي سازگاري دين و بي ديني بود، شر و خير بود، جهل و دانش بود، و تغيير انسان بود.

دانش و دين هر كدام جاي خود را يافته بودند.

براي گروهي "چرا زنده ام" راهي بود به سوي تعالي، زندگي جاودان و فردايي بهتر از بد امروز...

براي گروه دگر "چرا زنده ام" هيچ نبود جز زنده ام همان گونه كه مگسي زنده است و مي ميرم همانگونه كه مگسي مي ميرد.

يك قطره آب بود و با دريا شد        يك ذره خاك با زمين يكتا شد

آمد شدن تو اندر اين عالم چيست؟    آمد مگسي پديد و ناپيدا شد

جبر پنهان در هزار دالان تاريخ چيزي نبود جز قانون طبيعت، جز قانون جزء كه كل را نمي فهميد.

به همين شوند، سخت كوشانه در تكاپوي شناخت اين كل بود اما نه آن كلي كه گروه نخستين براي خود ساخته بود و بت كرده بود و مقدسش مي خواند و خدايش مي ناميد، بلكه آن كلي كه هنوز ناشناخته مانده بود.

گروه نخستين بت مي تراشيد و بتكده مي ساخت، قبر مي كند و كعبه مي ساخت، كنشت وكنيسه و كليسا و مسجد مي ساخت و يافت نشده را همان اختراع نخست مي دانست.

و گروه دوم مدرسه مي ساخت، دانشگاه مي ساخت، آزمايشگاه مي ساخت، كشتي و ماشين و هواپيما و فضاپيما مي ساخت و از اين سياره به آن سياره مي پريد و در جستجوي آن يوسف گمگشته، به هر چاه كنعاني سرك ميكشيد.

و در اين ميان، گروهي كه نه به كل مي انديشيد و نه به جزء - و شايد هم انديشيد و خسته و درمانده راه به جايي نبرد مست از باده و سماع كنان آواز بر آوردند:

كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را

دين و دانش هر دو را بوسيدند و به كناري نهادند زانكه مي انديشيدند از اين بحث جز شر و شوري نمي شود، صوفي شدند، وارسته شدند، لاقيد شدند، بي خيال شدند ، آنارشيست شدند و هرج و مرج طلب ناميده شدند...

و حقيقت هنوز پنهان ماند و پنهان مانده.

تاريخ، آينده و آيندگان و نسلهاي پسين داوري خواهند كرد كه كدام گروه از انسانها، راه را به بيراهه بردند و به قعر نگون بختي كشاندند و اين تمدن، پيشرفت و انسان دوستي و پاسداري از طبيعت، مرهون تلاش و همت كدام يك از اين دو گروه است. آينده همه چيز را پديدار و روشن خواهد كرد همانگونه كه لامپ اختراع شده گروه دانشي، خانه و خيابان ما را روشن كرده است.

چند سال عمر ما در برابر ده هزار سال، چيزي نيست كه به شمار آيد.

كه مي داند، شايد روزي فرزندم بداند براي چه زنده است.

 

2011-12-16

بيست و پنجم آذر ماه

ايران كوه هاي بختياري

م.ف.ن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 17:31  توسط آزاد مرد ايراني دوست  | 

از دیوان فرخی یزدی شاعر آزادیخواه دوران مشروطه

و غزلی دیگر در ستایش آزادی

قسم به عزت و قدر و مقام آزادی / که روح بخش جهان است، نام آزادی

به پیش اهل جهان محترم بود آن کس / که داشت از دل و جان، احترام آزادی

چگونه پای گذاری به صرف دعوت شیخ / به مسلکی که ندارد مرام آزادی

هزاربار بود به ز صبح استبداد / برای دسته پابسته، شام آزادی

به روزگار، قیامت بپا شود آن روز / کنند رنج بران چون قیام آزادی

اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز / کشم ز مرتجعین انتقام آزادی

ز بند بندگی خواجه کی شوی آزاد / چو فرخی نشوی گر غلام آزادی

*

پاینده باد مردم ایران ،پاینده باد ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 9:58  توسط آزاد مرد ايراني دوست  | 

گوشه هایی از دیوان فرخی یزدی شاعر آزادیخواه دوران مشروطه

فرخی یزدی

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی / دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را / می دوم به پای سر در قفای آزادی

با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز / حمله میکند دایم بر بنای آزادی

در محیط طوفان زای، ماهرانه در جنگ است / ناخدای استبداد با خدای آزادی

شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار / چون بقای خود بیند در فنای آزادی

دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین / می توان تو را گفتن  پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می کند در این محفل / دل نثار استقلال، جان فدای آزادی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 9:53  توسط آزاد مرد ايراني دوست  | 

خاقاني شرواني - بازگشت از حاج در ديدار از كاخ تيسپون

ايوان مداين

خاقاني شرواني تبريزي

هان اي دل عبرت بين از ديده نظر كن هان      ايوان مداين را آيينه عبرت دان

يكره ز ره دجله منزل به مداين كن                 وز ديده دوم دجله بر خاك مداين ران

از آتش حسرت بين بريان چگر دجله              خود آب شنيدستي كآتش كندش بريان

بر دجله گري نونو، وزديده زكاتش ده              گرچه لب دريا هست، از دجله زكاتستان

تا سلسله ايوان بگسست مداين را              در سلسله شد دجله چون سلسله شد پيچان

گهگه به زبان اشك، آواز ده ايوان را               تا بو كه به گوش دل پاسخ شنوي ايوان

دندانه هر قصري پندي دهدت نو نو               پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گويد كه تو از خاكي ما خاك توييم اكنون        گامي دو سه بر ما نه، اشكي دو سه هم بفشان

از نوحه جغد الحق ماييم به درد سر                از ديده گلابي كن درد سر ما بنشان

آري چه عجب داري كاندر چمن گيتي            جغد است پي بلبل، نوحه است پي الحان

ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما                 بر قصر ستمكاران تا خود چه رسد خذلان

گويي كه نگون كردست ايوان فلك وش را       حكم فلك گردان، يا حكم فلك گردان

بر ديده من خندي كاينجا ز چه مي گريد        خندند بر آن ديده كاينجا نشود گريان

اين است همان ايوان، كز نقش رخ مردم           خاك در او بودي ديوار نگارستان

اين است همان صفه كز هيبت او بردي            بر شير فلك حمله شير تن شادروان

این است همان درگاه کو را  ز شهان بودی               دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

كسري و ترنج زر، پرويز و تره زرين               بر باد شده يكسر با خاك شده يكسان

نی زال مداین کم از پیرزن کوفه                        نی حجره تنگ این کمتر ز تنور آن

پرويز به هر خواني زرين تره گستردي             كردي ز بساط زر، زرين تره را بستان

پرويز كنون گم شد زآن گمشده كمتر گو          زرين تره كو، بر خوان، رو كم تركوا بر خوان

گفتي كه كجا رفتند آن تاجوران اينك             زيشان شكم خاك است آبستن جاويدان

خون دل شيرين است آن مي كه دهد رز بن     زآب و گل پرويز است اين خم كه نهد دهقان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 4:30  توسط آزاد مرد ايراني دوست  | 

ميرزاده عشقي - معامله

چه معامله بايد كرد؟

ميرزاده عشقي

بعد از اين بر وطن و بوم و برش بايد ريد      به چنين مجلس و بر كر و فرش بايد ريد

بحقيقت در عدل ار در اين بام و در است       بچنين عدل و به ديوار و درش بايد ريد

آنكه بگرفته از او تا كمر ايران را گه            به مكافات ، الا تا كمرش بايد ريد

پدر ملت ايران اگر اين بي پدر است            به چنين ملت و گور پدرش بايد ريد

به مدرس نتوان كرد جسارت اما               آنقدر هست كه بر ريش خرش بايد ريد

اين حرارت كه به خود احمد آذر دارد        تا كه خاموش شود بر شررش بايد ريد

شفق سرخ نوشت آصف كرماني مرد          غفرالله كنون بر اثرش بايد ريد

آن دهستاني تحميلي بي مدرك و لر           بهر اين ملك به نفع و ضررش بايد ريد

گر ندارد ضرر و نفع مشيرالدوله               از نوك پاش الي فرق سرش بايد ريد

گر رود مؤتمن الملك به مجلس گاهي        احتراماً به سر رهگذرش بايد ريد

*       *       *

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 17:40  توسط آزاد مرد ايراني دوست  |